خداهست...

خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی

و آنرا به نماز و طاعت آباد کنی

روزی دو هزار بنده آزاد کنی

به زان نبود که خاطری شاد کنی

ابوسعید ابوالخیر

عکس متحرک

 

 

 

 

 

http://www.axgig.com/images/64743029913653490886.jpg

 

با تشکروسپاس فراوان از استاد عزیز و مهربانم

جناب آقای  باقری به خاطر این تابلو  که

بسیار بسیار زیبا وهنر مندانه که توسط ایشان نوشته شده

 وزبانم قاصر است از توصیفش .....

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی 1393ساعت 9:18 توسط شمیم|

 

 

بیا که رقص کنان جام را به شانه کشم


به بزم گرم تو، چون شعله یی، زبانه کشم


به ککل تو نهم چهره و بگریم زار


به تار عشق، ز الماس سفته دانم کشم


شوم چو پرتو مهتاب و تابم از روزن


که تن به بستر گرمت بدین بهانه کشم


شوم درخت برومند وسرکشم از بام


که دست شوق تو را سوی بام خانه کشم


شوم چو برق جهان سوز خشمگین، که مگر


به کوه درد و غمت، سخت، تازیانه کشم


هزار چاک دلم شد ز تاب این حسرت


که پنجه در سر زلفت بسان شانه کشم


به چشم، سرمه کشم تا دلت بلرزد سخت


هنر بود که خدنگی براین نشانه کشم


شبی به کلبه ی سیمین، اگر به روز آری


دمار از غم ناسازی زمانه کشم

زنده یاد سیمین بهبهانی

نوشته شده در جمعه سوم بهمن 1393ساعت 12:5 توسط شمیم|

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 

 

ار تن خورشید می پیچد به ناز

 

چادر نیلوفری رنگ غروب

 

تک درختی خشک در پهنای دشت

 

تشنه می ماند در این تنگ غروب

 

از کبود آسمان ها روشنی

 

می گریزد جانب آفاق دور

 

در افق بر لاله سرخ شفق

 

می چکد از ابرها باران نور

 

می گشاید دود شب آغوش خویش

 

زندگی را تنگ می گیرد به بر

 

باد وحشی می دود در کوچه ها

 

تیرگی سر می کشد از بام و در

 

شهر می خوابد به لالای سکوت

 

اختران نجوا کنان بر بام شب

 

نرم نرمک باده ی مهتاب را

 

ماه می ریزد درون جام شب

 

نیمه شب ابری به پهنای سپهر

 

می رسد از راه و می تازد به ماه

 

جغد می خندد به روی کاج پیر

 

شاعری می ماند و شامی سیاه

 

در دل تاریک این شب های سرد

 

ای امید نا امیدی های من

 

برق چشمان تو همچون آفتاب

 

می درخشد بر رخ فردای من

 

از : فریدون مشیری

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 10:33 توسط شمیم

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 

همه هستی من آیه تاریكیست


كه ترا در خود تكرار كنان


به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد


من در این آیه ترا آه كشیدم آه


من در این آیه ترا


به درخت و آب و آتش پیوند زدم


زندگی شاید


یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد


زندگی شاید


ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد


زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد


زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك

 

دو همآغوشی

 


یا عبور گیج رهگذری باشد 


كه كلاه از سر بر میدارد


و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست


كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد


و در این حسی است


كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست


دل من


كه به اندازه یك عشقست


 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد


به زوال زیبای گلها در گلدان


 به نهالی كه تو در باغچه خانه مان كاشته ای


و به آواز قناری ها


 كه به اندازه یك پنجره می خوانند


 آه ...


سهم من اینست


سهم من اینست


سهم من

 

آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد


سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست


و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن


سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست


و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید


دستهایت را دوست میدارم


دستهایم را در باغچه می كارم


 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم


و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم


تخم خواهند گذاشت


گوشواری به دو گوشم می آویزم


از دو گیلاس سرخ همزاد


و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم

 

 

 

كوچه ای هست كه در آنجا

پسرانی كه به من عاشق بودند هنوز


با همان موهای درهم و گردن های

 

باریك و پاهای لاغر


 به تبسم معصوم دختركی می اندیشند

 

كه یك شب او را باد با خود برد


كوچه ای هست كه قلب من آن را


از محله های كودكیم دزدیده ست


سفر حجمی در خط زمان


و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن


حجمی از تصویری آگاه


كه ز مهمانی یك آینه بر میگردد


و بدینسانست


كه كسی می میرد


و كسی می ماند


هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی

 

می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد



من پری كوچك غمگینی را


می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد


و دلش را در یك نی لبك چوبین


می نوازد آرام آرام


پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد

 


و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 9:57 توسط شمیم|

            آری...زندگی زیباست   

                          زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.   

 

 

                گر بیفروزیش رقص شعله اش در هرکران پیداست.   

                      ورنه خاموش است خاموشی گناه ماست...     

                           

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 9:48 توسط شمیم|


 

بگذار بگویمت


این دل به کدام واژه گویم چون شد


کز پرده برون و پرده دیگر گون شد


بگذار بگویمت که از ناگفتن


این قافیه در دل رباعی خون شد

 

 از قیصر امین پور

 

 عکس هایی زیبا از گل های طبیعی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 10:49 توسط شمیم

جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند

در دايره ي قسمت اوضاع چنين باشد

در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود

كاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم دی 1393ساعت 10:50 توسط شمیم|

 

 

دل می ستاند از من و جان می دهد به من

 

آرام جان و کام جهان می دهد به من

 

 

 

دیدار تو طلیعه ی صبح سعادت است

 

تا کی ز مهر طالع آن می دهد به من

 

 

 

دلداده ی غریبم و گمنام این دیار

 

زان یار دلنشین که نشان می دهد به من

 

 

 

جانا مراد بخت و جوانی وصال توست

 

کو جاودانه بخت جوان می دهد به من

 

 

 

می آمدم که حال دل زار گویمت

 

اما مگر سرشک امان می دهد به من

 

 

 

چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز

 

شوقت اگر هزار زبان می دهد به من

 

 

 

آری سخن به شیوه ی چشم تو خوش ترست

 

مستی ببین که سحر بیان می دهد به من

 

 

 

افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق

 

این بوی زلف کیست که جان می دهد به من

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم دی 1393ساعت 10:56 توسط شمیم|

 

عکس متحرک - گل

 

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست

 

بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

 

غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها

 

شاعری محوتماشای کسی هست که نیست

 

درخیالم وسط شعر کسی هست که هست

 

شعر آبستن رویای کسی هست که نیست

 

کوچه درکوچه به دستان توعادت میکرد

 

شهری ازخاطره منهای کسی هست که نیست

 

مثل هرروز نشستم سرمیزی که فقط

 

خستگی های منوچای کسی هست که نیست

 

زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن

 

مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

 

احسان کمال

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی 1393ساعت 10:40 توسط شمیم|

I am a woman

من یک زنــم نه جنس دوم…

نه یک موجـود تابـع نه یک ضعیفـه …

نه یک تابلوی نقاشـی شده،

نه یک عروسک متحرک برای چشـم چـرانــی،

 

نه یک کارگر بی مزد تمـام وقت،

 

نه یک دستگاه جوجـه کشـی…

 

من سعی می کنم آنگونـه که می اندیشم باشم ،

 

بی آنکه دیگری را بیـازارم…

 

فرای تمام تصورات کـور،

 

هنجارهای ناهنجـار، تقدسات نامقـدس!

 

باور داشته باش من هم اگر بخواهم

 

می توانم خیانـت کنم،

 

بی تفـاوت و بـی احسـاس باشـم،

 

بی ادب و شنیـع باشم،

 

بی مبـالات و کثیـف باشم

 

اگر نبوده ام و نیستـم ،

 

نخواستـه ام و نمـی خواهـم….!!!

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 16:53 توسط شمیم|


آخرين مطالب
» قدردانی از استاد
» بهانه
» غروب....
» تولدی دیگر
» زندگی.....
» بگذار بگویمت...
» حکم ازلی....
» دل می ستاند.....
» نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست
» من یک زنم...
قالب برای بلاگ