خداهست...

 

ترا من چشم در راهم


شباهنگام


که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی


وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم


ترا من چشم در راهم.



شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها

 

چون مرده ماران خفتگانند

 


در آن نوبت که بندد دست نیلوفر

 

به پای سرو کوهی دام


گرم یاد آوری یا نه


من از یادت نمی کاهم


ترا من چشم در راهم.


نیما یوشیج

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 11:17 توسط شمیم

وقتی در ایوان دلتنگی هایم مینشینم
 
وبه منظره خزان زده تنهایی

چشم میدوزم,این یاد توست که مرا
 
به کوچه باغ های بهاری عشق میبرد

و چه خوب است وقتی در بارش باران
 
بهاری محبت چتر ها را میبندیم

و تو دستانم را میگیری و با هم عطر عشق را تلاوت میکنیم

و بوی خاک باران خورده لحظه های
 
آشنایی در تار پود وجودمان میپیچد

,لحظه هایی که درختان روحمان سر
 
در هم آوردند و به هم پیوستند

و شکوفه دادند و بارور شدند و ...سیب...
 
میوه ممنوعه عشق را

نثار وجودمان کردند....

و درود باد برآن هنگامه که چشمانم را
 
می بندم وتو...وتو گلبوسه مهربانی را

از لبانم میچینی.. آه.. آن لحظه گویی
 
همه شیرینی دنیا را در دلم آب میکنند

...و ستایش آن لحظه ای که دلم میخواهد ازشوق بمیرد,

لحظه ای که پروانه دلم در شعله آغوش
 
گرمت میسوزد و پر و بالش را

نثار قدم دلت میکند تا منت نهی بر قلبم
 
,عشقم,که جاویدی در آن..

یاد باد خاطرات حال,گذشته و آینده مان..که با یاد آنهاست

که خزان تنهاییم بهار میشود..با یاد
 
شور انگیز توست که بهاری میشوم

عشق من..ای که تمام یادها و
 
لحظه هایم به فدای نیم گاهت..

به دنیایم جان میبخشد شوق خنده هایت..

 

 

 


نام فایل: yv5l33bwlmmx1lkbnc1o.jpeg

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 9:59 توسط شمیم

 

 

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

 

درخت با جنگل سخن میگوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

 

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند

 

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن میگویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

 

"زنده یاد احمد شاملو

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم آذر 1393ساعت 21:11 توسط شمیم

 

کسی که واقعا دوستت دارد

 وهمیشگی   ولایق توست

 کسی نیست جز آنکسی که:

تو را انتخاب میکند نه امتحان..

تو را نگاه می کند نه اینکه ببیند..

تو را حس کند نه اینکه لمست کند..

تو را بسازد نه اینکه بسوزاند..

تو را بیاراید نه اینکه بیازارد..

تو را بخنداند نه برنجاند..

تو را . . . دوست بدارد

و بدارد

و بدارد..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 10:56 توسط شمیم

 

 

دلت چه شد که از آن شور و اشتیاق افتاد ؟


چه شد که بین تو و من چنین نفاق افتاد ؟


زمان به دست تو پایان من نوشت، آری


مسیر واقعه این بار ، از این سیاق افتاد


دو رودخانه ی عشق من و تو شط شده بود


ولی دریغ که راهش به باتلاق افتاد


خلاف منطق معمول عشق بود انگار


میان ما دو موازی که انطباق افتاد


جهان برای همیشه ، سیاه بر تن کرد


شبی که ماه تمام تو در محاق افتاد


شکر به مزمزه چون شوکران شود زین پس


مرا که طعم دهان تو از مذاق افتاد


خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است


که دیدن تو در این فصل ، اتفاق افتاد


چه زندگانی سختی است زیستن بی عشق


ببین پس از تو که تکلیف من چه شاق افتاد


پس از تو جفت سرشتی و سرنوشتی من !


غریبواره ی تو ، تا همیشه طاق افتاد


تو فصل مشترک عشق و شعرِ من بودی


که با جدایی تو بین شان طلاق افتاد


هوای تازه تو بودی ، نفس تو و بی تو


دوباره بر سرم آوار اختناق افتاد


به باورِ دل نا باورم نمی گنجد


هنوز هم که مرا با تو این فراق افتاد

حسین منزوی

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 17:1 توسط شمیم

عکس متحرک - خانم

 

خسته و دلگير در شهري غريب

مانده ام لبــــــريز از دلـــواپسي

دل پر از حال و هواي دوستــان

يـــاد از دوران شــاد اطلســـــي

يــــاد دوران رفاقتهــــــــاي دور

دوستـــــان عاشق و خيلي صبور

يــــادآن باران نم نم روي خــــاك

عاشقــــــان ساده با دلهاي پـــاك

ديگر امروز آن رفاقتها كجــاست؟

دوستان روي سخنها با شمــاست

مانده ام در سوگ اين دل مـردگـي

روزهــــاي پرسه در افســـردگـي

پس چه آمـــد بر سر آن زنـدگــي

سهـــم دلهامان همه شرمنـــدگــي

دوستـان رفتند و ما تنها شـــديم؟!

يا كــه ما مانديم و بي فردا شــديم

كاشـــكي ميشد دوباره گريـــه كرد

خاطــری از خاطــراتم زنــــده کرد

کاشکی می شد در این فصل غریب

لحظــه اي اندوه را شرمنـــده كرد

شاعر؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 10:15 توسط شمیم

خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی

و آنرا به نماز و طاعت آباد کنی

روزی دو هزار بنده آزاد کنی

به زان نبود که خاطری شاد کنی

ابوسعید ابوالخیر

 عکس متحرک - گل قرمز

 

 

 

 

 

یا رب نظری بر من سرگردان کن

 

لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن

 

با من مکن آنچه من سزای آنم

 

آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن

ابوسعید ابوالخیر

  یا رب ز کرم دری برویم بگشا

راهی که درو نجات باشد بنما

 

مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم

 

جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 10:2 توسط شمیم

 

 

 

سـالهــاستــــ

به خــود می گـــویم

اینـــ نیز می گـــذرد ... .

عمــر گذشتــــ و

اینــ و آنــــ نگذشتنــــد . ..

در سینــه تنگـــم انبار گشتــه انـــد

دیگــر نمی دانــم با کــدامینــــ جملـــه

روزهــایم را بگــذرانــم !!!؟

سرگشتــه و حیرانــــ

غرقـــ در افکـــار خــود

باز می گــویم :

اینـــ نیـــز بگـــذرد . . ..

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 12:11 توسط شمیم


آخرين مطالب
» ترا من چشم در راهم
» حس خوب....
» دستت را به من بده
» کسی که واقعا دوستت دارد
» دلت چه شد؟
» خسته ودلگیر...
»
» این نیز بگذرد...
قالب برای بلاگ