خداهست...

خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی

و آنرا به نماز و طاعت آباد کنی

روزی دو هزار بنده آزاد کنی

به زان نبود که خاطری شاد کنی

ابوسعید ابوالخیر

عکس متحرک

 

 

 

 

 

http://www.axgig.com/images/64743029913653490886.jpg

 

با تشکروسپاس فراوان از استاد عزیز و مهربانم

جناب آقای  باقری به خاطر این تابلو  که

بسیار بسیار زیبا وهنر مندانه که توسط ایشان نوشته شده

 وزبانم قاصر است از توصیفش .....

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 9:18 توسط شمیم

 

 

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده

 

برای شیطنت های بی وقفه،بی خیالی هر روزه،

 

ناز و کرشمه ی من وآیینه

 

خنده های بلندو بی دلیل،

 

برای آن احساسات مهار نشدنی…

 

حالا اما…

 

دخترک حساس و نازک نارنجی درونم

 

چه بی هوا این همه بزرگ شده..

 

چه قدی کشیده طاقتم..

 

ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند…!

 

چه شیشه ای بودم روزی،

 

حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم،

 

به سنگ شدن می اندیشم

 

اینگونه اطمینانش بیشتر است!!!

 

جای بستنی یخی های دوران کودکی ام

 

را قهوه های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است.

 

این روز ها لحن حرف هایم آنقدر جدی شده

 

که خودم هم از خودم حساب میبرم…

 

در اوج شادی هم قهقهه سر

 

نمیدهم و به لبخندی اکتفا میکنم…

 

چه پیشوند عجیبی است کلمه ی خانم…

 

همین که پیش اسمت می نشیند تمام

 

سرخوشی و بی خیالیت را از تو میگیرد

 

و به جایش ..


وزنه ی وقار و متانت را روی شانه ات میگذارد،

 

نه اینکه این ها بد باشد،


نه ..

 

فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود

 

که دخترک حساس و شیرین درونم

 

زیر سنگینی اش

 

بمیرد …سمانه

 

 

http://www.eshghentezar.com/imgcenter/uploads/1381883131.jpg

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:24 توسط شمیم

 

 

خسته ام رئيس خسته ام از اينکه همه ي راه تنهام...  

تنها مانند يه گنجشک توي بارون،خسته ام از اينکه هرگز کسي رو  

نداشتم که بگه کجا ميريم ،از کجا مياييم و يا چرا ميريم بيشتر از 

 مردمي خسته ام که همديگه رو آزار ميدن خسته ام از همه ي درد  

هايي که ميشنوم و حس ميکنم هر بيشتر ميشن  درست مانند اينه  

که خرده هاي شيشه تو سرمه همه ي زمانها  ميتونيد بفهميد ؟!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:54 توسط شمیم|

آرام باش عزیز من


آرام باش


حکایت دریاست زندگی


گاهی درخشش آفتاب ،


برق و بوی نمک ،


ترشح شادمانی


گاهی هم فرو می رویم ،


چشم های مان را می بندیم ،


همه جا تاریکی است ،


آرام باش عزیز من


آرام باش


دوباره سر از آب بیرون می آوریم

 


و تلالو آفتاب را می بینیم


زیر بوته ای از برف


که این دفعه


درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.

 

"شمس لنگرودی "

نوشته شده در یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:38 توسط شمیم|

نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:32 توسط شمیم|

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

 


دل ساغر ز فقدان خم میخانه میسوزد


دراین وادی زهجرمی دل پیمانه میسوزد


دگرافسانه گویان رفته اند از شهر افسانه


ودیدم درزمان خودچسان افسانه میسوزد


کسی معنی نمیداند در این بزم مه آلوده


ازیرا معنی ومفهوم چه نامردانه میسوزد


دگر عاشق کجا تا آینه بستاند از مجنون


کجا لیلا دلی ، لیلا خود از بیگانه میسوزد


ز آب ودانه مینالد چو مرغ عشق،صدافسوس


که پیش چشم او آب وصفای دانه میسوزد


کسی هرگز نپرسید از لب پروانه تا گوید


چرا بر اوج شعله این چنین جانانه میسوزد


ز سرّ شمع میدانی ؟ بسوزد تا روان گردد


ولی خود بیخبر زین سوختن ،پروانه میسوزد


نگه کن شمع را تا معنی از ایثار بستانی


که بهر روشنی بخشی ،خردمندانه میسوزد


بیا چون شمع وپروانه زجان وتن رهاگردیم


که آنها را هم آغوشی چسان مستانه میسوزد


دگر ویرانه ای نَبوَد کزو گنج نهان یابی


باوجِ برج وباروها ،دل ویرانه میسوزد


بیا محزونی از پروانه خود درس رهائی گیر


که بر هُشیاریِ خلقی ، دل دیوانه میسوزد


13/11/93 مشهد

شعری از جناب محزونی 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:20 توسط شمیم|

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 

همه هستی من آیه تاریكیست


كه ترا در خود تكرار كنان


به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد


من در این آیه ترا آه كشیدم آه


من در این آیه ترا


به درخت و آب و آتش پیوند زدم


زندگی شاید


یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد


زندگی شاید


ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد


زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد


زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك

 

دو همآغوشی

 


یا عبور گیج رهگذری باشد 


كه كلاه از سر بر میدارد


و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست


كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد


و در این حسی است


كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست


دل من


كه به اندازه یك عشقست


 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد


به زوال زیبای گلها در گلدان


 به نهالی كه تو در باغچه خانه مان كاشته ای


و به آواز قناری ها


 كه به اندازه یك پنجره می خوانند


 آه ...


سهم من اینست


سهم من اینست


سهم من

 

آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد


سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست


و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن


سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست


و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید


دستهایت را دوست میدارم


دستهایم را در باغچه می كارم


 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم


و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم


تخم خواهند گذاشت


گوشواری به دو گوشم می آویزم


از دو گیلاس سرخ همزاد


و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم

 

 

 

كوچه ای هست كه در آنجا

پسرانی كه به من عاشق بودند هنوز


با همان موهای درهم و گردن های

 

باریك و پاهای لاغر


 به تبسم معصوم دختركی می اندیشند

 

كه یك شب او را باد با خود برد


كوچه ای هست كه قلب من آن را


از محله های كودكیم دزدیده ست


سفر حجمی در خط زمان


و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن


حجمی از تصویری آگاه


كه ز مهمانی یك آینه بر میگردد


و بدینسانست


كه كسی می میرد


و كسی می ماند


هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی

 

می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد



من پری كوچك غمگینی را


می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد


و دلش را در یك نی لبك چوبین


می نوازد آرام آرام


پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد

 


و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 9:57 توسط شمیم|

            آری...زندگی زیباست   

                          زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.   

 

 

                گر بیفروزیش رقص شعله اش در هرکران پیداست.   

                      ورنه خاموش است خاموشی گناه ماست...     

                           

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 9:48 توسط شمیم


 

بگذار بگویمت


این دل به کدام واژه گویم چون شد


کز پرده برون و پرده دیگر گون شد


بگذار بگویمت که از ناگفتن


این قافیه در دل رباعی خون شد

 

 از قیصر امین پور

 

 عکس هایی زیبا از گل های طبیعی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 10:49 توسط شمیم

 

عکس متحرک - گل

 

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست

 

بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

 

غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها

 

شاعری محوتماشای کسی هست که نیست

 

درخیالم وسط شعر کسی هست که هست

 

شعر آبستن رویای کسی هست که نیست

 

کوچه درکوچه به دستان توعادت میکرد

 

شهری ازخاطره منهای کسی هست که نیست

 

مثل هرروز نشستم سرمیزی که فقط

 

خستگی های منوچای کسی هست که نیست

 

زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن

 

مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

 

احسان کمال

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 10:40 توسط شمیم


آخرين مطالب
» قدردانی از استاد
» دلنوشته
» در مسیر سبز
» ارام باش عزیز من...
» عکس نوشت
» راز سوختن
» تولدی دیگر
» زندگی.....
» بگذار بگویمت...
» نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست
قالب برای بلاگ