خداهست...

بسم الله الرحمن الرحیم

 عکس عاشقانه متحرک,والپیپر های عاشقانه ,

 

 

سلام


سلام به این گوشه دنج


سلام به شمعدانی کوچک


سلام به پنجره

 

سلام به آن سوی ابرها


سلام به آن سوی شهرها


سلام به آن سوی آب ها


سلام به آن سوی دلتنگیها


سلام به آن سوی امواج

 

سلام به مفهوم فاصله


سلام ..


سلام به آن سوی قلبها


سلام به این سوی دلتنگیها


سلام به باران چشمها


سلام به بغض توی سینه

سلام به حروف


سلام به واژه ها


سلام به کلمات

 

سلام بر تو که عاشق


سلام بر تو که شیدا


سلام بر تو که رودی


سلام بر تو که دریا


سلام بر تو که خوابی


سلام بر تو که رویا


سلام بر تو که پنهان


سلام بر تو که پیدا


سلام برتو که شامی


سلام بر تو که فردا


سلام بر تو که جمعی


سلام بر تو که تنها

 

سلام راوی غم ها


سلام عاشق شیدا


سلام دفتر زیبا


سلام شعر فریبا

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 11:25 توسط شمیم|

مسافرت در پیش دارم مدتی نیستم

نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 14:23 توسط شمیم|

مواظب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان

با زمین کرد ، زندگی با دلت نکند ...

 

 

 

 

 

آسمان سیاه سیاه بود. هوا هم خیلی سرد شده بود. دندانهایم به شدن داشتند به هم می خوردند و پوست کف دستم چروک برداشته بود. پوست پشت دستم سوزن سوزن می شد و اصلا نمی توانستم انگشتهایم را خم کنم.

برف به شدت هر چه تمام تر می بارید و روی برفهای یخ بسته دیشب می نشست. ترافیک سنگین شهر را تسخیر می کرد. تا چشم کار می کرد ماسین ها توی صف های نامنظم پشت سر هم ایستاده بودند  و  از بوق زدن خسته به نظر می رسیدند.

نیم ساعتی می شد که بدون چتر کنار خیابان منتظر اتوبوس ایستاده بودم اما صف طول و دراز ماشین ها حرکت نمی کرد تا اجازه آمدن به اتوبوسی را بدهد.

انگشتهای سرخ شده ام را به سختی چند بار باز و بسته کردم، نزدیک دهانم بردم و ها کردم ، بخاری غلیظ جلوی صورت برای چند ثانیه جمع شد. راه افتادم.

باید از توی کوچه های اطراف راهی برای بیرون رفتن از میان این همه ماشین پیدا می کردم. تمام کف خیابان ها و کوچه ها  یخ بسته بود و همین سرعت راه رفتنم را خیلی کند می کرد، برای رسیدن به خانه عجله داشتم، شاید برای فرار از سرما و شاید برای بازگشتن به تنهایی ام.

دو سه بار نزدیک بود لیز بخورم ، که خودم را نگه داشتم به کنار دیوارهایی که آنها هم یخ زده به نظر می رسیدند. کوچه ها را یکی بعد از دیگری بدون اینکه بدانم به کجا می رسند رد می کردم تا شاید راهی به یکی از خیابان های خلوت پیدا کنم.

آدم های اطرافم هم هر کدام با پالتو ها و بارانی ها و کاپشن های ضخیم و رنگارنگشان و بعضی هایشان هم با چترهای کوچک و بزرگ روی سرشان در حالی که بخارهای غلیظی جلوی دهانشان را می گرفت با احتیاط از کنارم می گذشتند.

به نزدیکی پارک رسیده بودم. به سرم زد اگر از وسط پارک میان بر بزنم راهم خیلی کوتاه تر می شود، دیگر بی خیال ماشین و خیابان خلوت شده بودم، باید پیاده می رفتم. به ماشین ها هیچ امیدی نبود تا از این ترافیکی که همه شهر را فراگرفته بود حالا حالاها خلاص شوند.

درختهای پارک توی این موقع از سال لخت تر و بد ترکیب تر از همیشه به نظر می رسیدند. روی نیمکتهای سیمانی پارک برفی سنگین نشسته بود و اثری هم از سبزی یا قهوه ای بودن چمن های آن  دیده نمی شد. همه چیز سفید سفید بود. سفید و یخ زده با یک هارمونی رنگ یک دست. از آنها که همه چاله چوله ها و عیبها و زشتی ها را به یکباره مخفی می کند شاید هم از عمد لاپوشانیشان می کند.

کلاغ هایی که بالای بعضی از سپیدارها بودند از زور سرما صدایشان هم در نمی آمد. البته آنهایی که می فهمیدند سرما چیست و شعور این چیزها را داشتند و گرنه بعضی هایشان که معلوم بود از احساس بویی نبرده اند، همین جوز غار غار می کردند.

بالاخره لیز خوردم و کنار یکی از درختهای کاج از پشت روی زمین ولو شدم، پایم محکم روی تنه کاج کوبیده شد و کپه ای برف از وسط شاخ و برگهایش روی سرم آوار.

صورتم بدجوری از سوزش سرمای برفها می سوخت، قرمزی پست صورتم را احساس می کردم. داشتم برفها را از روی صورتم کنار می زدم که دستهای یخ کرده ام با نرمی یک دستکش سیاه یکی شد.

زن جوانی با چتر بالای سرم ایستاده بود و با دستکشهای نرم و سیاهش دستم را گرفته بود و می خواست از روی زمین بلندم کند. کمی ازبرفها که زیرم له شده بودند داشتند آب می شدند و تمامی پشتم را خیس می کردند. لرزم گرفته بود و باز دندانهایم داشتند به هم می خوردند.

سرم را که بالا تر آوردم دو تا شیشه سیاه عینک به من زل زده بودند.

-     چرا اینقدر تند تند راه می روید، توی این سرما که زمین هم یخ بسته خوب باید بیشتر مراقب راه رفتن تان باشید و گرنه خدای نکرده مثل حالا می خورید زمین و دست و پایتان می شکند، راستی حالا چی ....

همین طور پشت سر هم داشت حرف می زد. سئوال هم می پرسید که من با تکان دادن سر بدون اینکه بدانم چه می گوید جوابش را می دادم، بوق ماشین های توی خیابان اثری از حرفهایش توی گوش من و پارک باقی نمی گذاشت.

هنوز دستهای سرخ شده ام  و برفهایی که کم کم داشتند میان انگشتهایم آب می شدند میان انگشتهای باریک و قلمی اش که پشت کرک های نرم و لطیف دستکش سیاه قایم شده بودند ، جا مانده بود و من لنگ لنگان همراه او داشتم به طرفی از پارک که یادم نمی آمد از آن گذشته بودم یا باید از آن طرف می رفتم در حال حرکت بودم.

یک ریز حرف می زد اما من حتی یک کلمه از حرفهایش را هم نمی شنیدم. بوق ماشین ها حتی نمی گذاشت صدای همان کلاغ های بی احساس نوک سپیدارها به گوش گنجشکهای کز کرده روی شاخه های پایین تر برسد.

دیگر هیچ عجله ای برای رفتن به خانه نداشتم. دستهایم داشتند کم کم گرم  می شدند.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 10:3 توسط شمیم

 

 


ای که بوی باران شکفته در هوایت

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

شد خزان به پایت بهار باور من

سایه بان مهرت نمانده بر سر من

جز غمت ندارم به حال دل گواهی

ای که نور چشمم در این شب سیاهی

چشم من به راهت همیشه تا بیایی

باغ من بهارم بهشت من کجایی؟

جان من کجایی


کجایــــــــــــــــــــــــــــی


که بی تو دل شکسته ام

سر به زانوی غم نهاده ام ، به گوشه ای نشسته ام

آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا

مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا

ای گل آشنا بیا

بیقرارم بیا

وای از این غم جدایی

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 10:43 توسط شمیم|

 

زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم،نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود ...

زیباترین سخنی که شنیدم، سکوت دوست داشتنی تو بود...

زیباترین احساساتم، گفتن دوست داشتن تو بود ...

زیباترین انتظار زندگیم، حسرت دیدار تو بود ...

زیباترین لحظه زندگیم، لحظه با تو بودن بود ...

زیباترین هدیه عمرم، محبت تو بود ...

زیباترین تنهاییم، گریه برای تو بود ...

زیباترین اعترافم . . . . 

عشق تو بود . . .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 19:23 توسط شمیم

 

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه میکارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجام چنین دیدی

در دلم باریدی ... ای

افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست میلرزد

روحم از سرمای تنهایی

میخزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام ‚ از عشق هم خسته

غنچه شوق تو هم خشکید

شعر ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

جان من بیدار شد بیدار

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه میگشتم به دنبالش

وای بر من نقش خواب بود

ای خدا ... بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

دیدم ای بس

آفتابی را

کو پیاپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب  من !

ای دریغا در جنوب ! افسرد

بعد از او دیگر چی میجویم؟

بعد از او دیگر چه می پایم ؟

اشک سردی تا بیافشانم

گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه

اندوه میکارد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 19:17 توسط شمیم

عکس متحرک

 

 

 دلم به بهانه ی همیشگی گریست

 بگذار بگرید وبداند

 هر آنچه خواست همیشه نیست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 19:16 توسط شمیم

عکس متحرک - خانم

 

 من حق تو بودم نگاه آخرم گفت

 وقتی از شدت عصبانیت تو با مشت

  به هوا می کوبیدی

 

 

عکس متحرک

 

 

 


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 19:14 توسط شمیم

عکس متحرک - گل

 

نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست

 

بی گمان در دل من جای کسی هست که نیست

 

غرق رویای خودش پشت همین پنجره ها

 

شاعری محوتماشای کسی هست که نیست

 

درخیالم وسط شعر کسی هست که هست

 

شعر آبستن رویای کسی هست که نیست

 

کوچه درکوچه به دستان توعادت میکرد

 

شهری ازخاطره منهای کسی هست که نیست

 

مثل هرروز نشستم سرمیزی که فقط

 

خستگی های منوچای کسی هست که نیست

 

زیر باران دو نفر,کوچه،به هم خیره شدن

 

مرگ این خاطره ها پای کسی هست که نیست

 

احسان کمال

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 19:12 توسط شمیم

 

ا? دوست کجا?? که دلم کرده هوا?ت

 

سازم بشکست آخر از آهنگ صدایت

 

ای دوست کجایی که دلم کرده هوایت

 

 دیگر تو چرا وا نکنی پنجره ها را

 

 کز راه هوا بوی گل آید ز سرایت

 

از کوچه ی ما همچو نسیمی گذری کن

 

می میرم اگر کم بشود مهر و فایت

 

چنگم شود آشفته سه تارم بنوازد

 

وقتی بسرایم غزلی تازه برایت

 

بی تابم و یک لحظه ی آرام ندارم

 

بازآ که بیاویزم از آن زلف رهایت

 

حیران شدم ای گل که چرا قدر ندانی

 

با این همه حسنی که چنین داده خدایت

 

روزی که عسل گوشه ی چشمی بنمایی

 

برخیزم و یکباره کنم جان به فدایت

 

علی قیصری

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 19:5 توسط شمیم


آخرين مطالب
» سلام
»
» یک روز برفی
» کجایی
» زیباترین
» اندوه میکارد
» دلم....
» متن
» نفسم بند نفسهای کسی هست که نیست
» ای دوست کجایی که دلم کرده هوایت
قالب برای بلاگ